قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

«هر که کتابی سازد یا چیزی بر جایی نویسد، لابد در دل کند این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند و اگر نه چنین کند رنجور گردد و در جمله کارها چنین است.»

در اقدامی [شاید احمقانه] دیگه نمی خواستم این وبلاگو آپدیت کنم! اما زهی خیال باطل! دلم طاقت نیاورد :|

خلاصه اینکه برگشتم به همین صحنِ شکسته یِ نم کشیده یِ تاریکِ پر سوکسِ خودِ چار تخته کم دارم... (حالا باور می کنی چار تخته کم دارم؟)

بعد از پی بردن به شکافی ژرف بین چیزی که هستم و چیزی که باید باشم تصمیم گرفتم شکاف رو بردارم، ولی نتونستم :) پس به همین چیزی که هستم قناعت می کنم و میگم خدایا شکرت! شما هم قناعت داشته باشین و خدا رو شکر کنین که زنده این و دارین مطالب وبلاگ منو می خونین! آیا میدونین چند میلیارد آدم در دنیا حسرت همین جایگاه شما رو میخورن؟ آیا میدونین چند هزار بچه در راهِ پر خطرِ پیدا کردنِ وبلاگِ من جونشون رو از دست دادن؟ اون وقت شما [احتمالا] لم دادین رو یه صندلی نرم، با یه فنجون قهوه در دست، دارین این مطلب رو میخونین اما اون قدر تنبل تشریف دارین که حاضر نیستین رو چار تا کلیدِ کیبورد [احتمالا مجازی] فشار بیارین و یه کامنت بنویسین!

تو این مدت که نبودم، ظاهرا خیلی چیزا عوض شده! فاطمه چندصد پست نوشت و چند تاش رو هم منتشر کرد (و بقیه رو به زباله دانِ تاریخ منتقل کرد)! تِد، فصل دومِ رمانِ جنایی شو شروع کرد! خالو حیدر آدرس وبلاگشو عوض کرد و همین طور بقیه ی بر و بچ که سر جمع، پنجاه تا ستاره یِ کلیک نشده تحویلم دادن و کلی هم حتما شاکی شدن که این پسره کجا یهو غیبش زد؟! (جا داره از راضیه خانوم و فاطمه خانوم ها که حواسشون بود تشکر کنم!)

واسه اولین پستم همین قد بسه! کلی حرف دارم! باشه برا بعد! بوس بوس، خدافظ.


  • متـ ـین

بعد از زلزله ی 6 ریشتری و بیش از صد پس لرزه ی ترسناکش در بیخ گوشمان (ما از مشهدیا به سفیدسنگ نزدیک تریم) و یک شب تحمل کردن سرما و خوابیدن بیرون از خانه و ترک برداشتن خانه مان از 8 نقطه و ده ها پیامِ «حالت چطوره؟» و «زنده ای؟» و «میگن عزرائیل اومده، جاخالی دادی؟» و...! مفتخرم اعلام کنم هنوز زنده ام :)

با عرض پوزش از همه ی عزیزان و جگرگوشگان و دل بندان، بزرگ و کوچکشان، بابت ناپدید شدن ناگهانی ام که البته فکر نکنم برای کسی مهم باشه! میخوام بگم تاریخ انقضای متـ ـین سر رسیده! دنبال یه شخصیت جدید میگردم! فعلا یه اسم خیلی خاص انتخاب کردم ولی در مورد ادامه فعالیت در بلاگ به شک افتادم!

اگر کسی اسم و آدرس جدیدمو خواست بهش میدم، ولی کلا فعالیت چندانی نخواهم داشت! و به احتمال زیاد تغییر شیوه میدم! تا ببینم چی میشه

+ بخش دوم گلگی ها از سر نزدن به وبلاگ هاست که خوب کاملا هم به جاست! ولی واقعا کاری از دستم بر نمیاد، امیدوارم دوستای خوب و دوست داشتنی م ناراحت نباشن!

++ یه روز خوب میاد! دلم روشنه...

  • متـ ـین

آن لب شیرین که پر از خنده شد

این دل تنگ باز تپندنده شد

داد همه بود مرا باد به باد

باد که در موی تو چرخنده شد

دینه و پارینه ز یادم برفت

چون سوی من چشم تو بیننده شد

جان چرا ناگهان افشرده شد

اژغی تو بود که پیچنده شد

از نوک سر تا سر پام یک سره

تو بنگر، بین که چه گردنده شد

پیکر رم کرده ندیدی ببین

جای دگر جانور جنبنده شد

در سر من دیو نماینده شد

کان سر پستان تو جستنده شد

چون برساندی تو بدینجا سخن

یار تو بس کن که ستاینده شد

خواب پریشان تو رها کن متین

نیمه شب هم در گذر از بنده شد

95/12/13

پانویس: واژه ای جدا از پارسی در سروده ی بالا پیدا کردین جایزه دارین P:

پس پا نویس: این تارنگار (وبلاگ) برای زمانی کوتاه بسته خواهد بود!

  • متـ ـین