قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

«هر که کتابی سازد یا چیزی بر جایی نویسد، لابد در دل کند این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند و اگر نه چنین کند رنجور گردد و در جمله کارها چنین است.»

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «مکتوبات یومیه» ثبت شده است

بسیار خرسندم که اعلام کنم، شایعه ی پخش شده در پست ماقبل چیزی بیش از یک وهم از طرف من متوهم نبوده P:

خانمی که فکر می کردم همشهری ما هستن خوشبختانه همشهری ما نیستند. بهشون بر نخوره ولی اینجوری بهتره :))

من اهل شهری دویست هزار نفری هستم که اسمش با ت شروع میشه 😉

حالا اگه وقت کردم عکسی از پارک نزدیک خونه مون بگیرم تا ببینین چرا چنین وهمی بر من مستولی گشت (-_-)

+ ازین که میبینم یه نفر از یه شهر کوچیک داره وب نویسی میکنه واقعا خوشحالم

++ سرم شلوغه، فردا کامنتارو تایید کرده و پستاتونم میخونم ؛)


پ.ن. برای مادر بزرگ آرام دعا فراموش نشه. ان شاء الله زود خوب بشن

  • متـ ـین

دقایقی پیش متوجه موضوعی شدم که باعث شد هفت اندامم بلرزه!

  • متـ ـین
کلی حرف درم که نمدونم از کجا شروع کنم و چجوری همه حرفامو بزنم ولی مدونم که باید بگم، که اگه نگم مو پوکم، و مدونم که باید همینجا بگم چون بیرون از اینجا شنونده ای پیدا نمره، آدمای بیرون حوصله شنیدن چرت و پرتای مو ر ندرن، بعدم که یکی در هزار پیدا میشه که حوصله دره، جنبه ندره، ینی ده دیقه باهاش حرف مزنی تا ده سال باید نگران باشی که نکنه چاک دهن ر باز کنه! یا از اینا بدتر اونایی ان که خود مشاور پنداری درن، انگار که تو مریض هستی و باید بهت مشاوره بدن، کلی خذعبلات به هم مبافن در جواب چرت و پرتای تو مگن! بعدم باید مدیونشان باشی که بهت مشاوره مفتکی دادن! نمونه ش همی سین خودمان! البته از خودمان که نیست ولی یگ سه چار ساله با هم مرفتم دبیرستان، آقا از شخصیت ای پسر بگم که خیلی خود شاخ پنداری داشت، از ای شاخای روشن فکراااا! نه ای شاخای جلف که پوزشان ر کج مکنن سلفی مگیرن، از ای شاخایی که فک مکنن ایدئولوژیست مشگل گشای بشریت ان! حالا ای آقای سین (حرف اول اسم کوچیکش سینه :دی) علاوه بر خود شاخ پنداری و خودشیفتگی وصف نشدنی، یگ کمی هم جوگیر تشریف درن، و چاخان هم زیاد مکنن، چاخان در وصف خودشان البته!!! در این حد که یگ مدت شایعه شده بود تو شهر چند تا خانه ی فساد هستند، منظور از خانه ی فساد همو کاباره خودمانه، ای آقا مار برد تو یگ کوچه بن بست تو محله ای که به خطرناکی شهره بود و گفت اون خانه کاهگلی ته کوجه ر مبینی؟ گفتم ها خوب که چی؟ گفت اونجا کاباره یه، خودمم چند بار رفتم، گفتم خوب تو که قبلا رفتی تور مشناسن بیا الآن با هم برم، مگه نه پنجاه تومن بدهکارم، برم اونجه مار جر مدن!.... حالا کاره ندرم راست مگفت یا نه ولی نکته ایه که همی آدم شیش ماه بعد یگ برگه دستش گرفته بود که مداحی عربی بود و با یگ لهجه ی عراقی مخاند که خود عراقیا بلد نبودن، مو که خیلی تو لهجه عربی ادعام مِشُد واقعا جلوش کم اوردم و به مو گیر داده بود بابا چیه درس و دانشگاه، وخه برم حوزه، درس دین بخانم عالم بشم! الآنم (که یک و نیم سال از از او موقع گذشته) با پول باباش (که در واقع همو پول ما و شمایه) تو مشهد دره کیف مکنه، با سهمیه منطقه سه دره بره کنکور مخانه، خلاصه مو با ای بنده خدا حرف زدم گفتم دردم چیه که عاشق رفتم و ای حرفا، برگشت گفت برو به بابای دختره رک بگو مو دختره ته موخام، کلی هم دلیل و منطق اورد و اصل حرفش ای بود که بابا دنیا ارزش ندره، اگه دختره ر واقعا مخی برو دنبالش، مهم نیسته آبروت بره یا مردم پشت سرت چی بگن، ولی اگه دنبالش نری یگ عمر باید حسرت بکشی و دل ما ر حسابی قرص کرد که برم به خاطر دختره با دنیا بجنگم و از ای حرفا! یکی دیگه ش آقای ف (ای هم اول اسم کوچیکش ف دره)، ای پسر خوشتیپ و خوش قد بالا هستش (در مورد سین هم بگم که هم لاغره هم قدش نصف مویه، وزنش تخمین زدم یک چارم مو باشه البته مگن داروی افزایش قد مخوره الآن یک متر و شصت هفتاد سانت شده) و البته خیلی هم خوش اخلاق، هوش اجتماعی سرشاری دره، تو مخ زدن شهره یه، آقای ف ر مگما! ای آقا در آن واحد با پنج شیش تا دختر رفیق بود، دوزدختراشه با شماره ترتیبی معرفی مکرد مگفت مورد اول، مورد دوم، مورد سوم و الخ، تا جایی که یگ بار با یکی از ای موردا تو خیابون داشته مرفته، یگ مورد دیگه با مادرش از جلوشان رد شده، بیچاره او یکی که با مادرش بوده، هیچ کاری هم نمتانسته بکنه جز نگاه کردن :| و البته ایشون هم رگه هایی از جوگیری نشون مداد مثلا یگ بار در مورد غیرت و حیا و ای چیزا دو ساعت سخنرانی مکرد بره مو و آقای صاد. آقای ف فعلا دره پزشکی مخونه، ورودی ترم بهمنه و ترمش تازه شروع رفته، در مورد ایشون بگم که آخرین رفیقمه که باهاش حرف زدم و بهش اعتماد کردم، انصافا قابل اعتماده و جوابایی هم که مداد جنبه مشاوره ندشت و فقط یگ سری خاطرات از خودش تعریف کرد و باعث شد خیلی حس خوبی بگیرم و دست به کارای احمقانه نزنم، با ای وجود از صحبت باهاش پشیمون شدم، رفتارش با مو عوض شد... گاهی هم طعنه مزنه که عشق جان گدازت چی شد و مو هم فقط جواب مدم عشق چرته! آقا (یا آغا یا بانو یا هر چی تشریف درن) حرف مو ایه که اگه یگ آدم از اینجا رونده از اونجا مونده به شما پناه میره (میاره) و اعتماد مکنه، درد و دلش ر گوش نکنن، به هیچ وجه یا اگر قصد درن گوش کنن دنبال درمان نگردن براش و از همه مهم تر حرفاشو همون جا چال کنن و اصن به روش نیارن که باهاتان درد و دل کرده.
ای گیگه تو عنوان هم لفظ قلم خاهر زاده ی واقعا عزیزتر از جان و شیرین زبان مایه :)
در پایان صفوف را آراسته، گوشی های همراه را خاموش کرده، به استقبال خطبه و نماز جمعه این هفته میرویم، ربطه نداشت ولی خاستم فضا عوض شه، البته فضا که عوض نمشه ولی نمدانم چرا دوست داشتم همیجوری ای ره بگم، گیر نده گیگه :/
فاطمه اگه پست مو ر مخانی، کامنتا وبلاگتو باز کو، مو که نمتانم مثل قدیما کامنت بزرم ولی کار خوبی نیسته بستن کامنتا.
تد خیلی داغانی که پستا مو ر نمخانی :|
+ همه ی کسایی که اومدن کامنت بزارن مهم نیسته پست ر خاندن یا نه فقط کامنت بزارن مو بفهمم از این 50 بازدید کننده روزانه و 64 تا دنبال کننده چند تاش واقعیه
++ اونایی هم که مطلب ر خواندن، نظر در مورد سبک نوشته و احیانا اگر پیشنهادی چیزی درن فراموش نشه :) با تچکرات و این حرفا
  • متـ ـین

بی ربط نوشته دیگه :|

  • متـ ـین