قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

«هر که کتابی سازد یا چیزی بر جایی نویسد، لابد در دل کند این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند و اگر نه چنین کند رنجور گردد و در جمله کارها چنین است.»

طبقه بندی موضوعی

از دهنم در رفت!

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۱ ب.ظ

در روزی زمستانی که بر خلاف همیشه برف و باران غوغا کرده بود، جلال الدین صبح زود برخاست و خواست منزل را ترک گوید، گوهر خاتون (همسرش) گفت مرد امروز روز آدینه (جمعه) است و برف آمده، بیا با هم به مرغزار رویم، برف و شکری خوریم و خوش باشیم، مولانا پوزخندی زد و گفت خمش (از همینجا لقبش خمش شد) بیهوده سخن مگوی، روز آدینه ست و وقت اضافه کاری، نانم آجر مکن! از در درآمد و به سمت کوی خرابات رفت، کوی خرابات مکتبی بود بیرون شهر، در آن طرف مرغزار، که از بیرون چون بقایای پرسپولیس بود بعد از حمله ی استقلال و چون داخل شدی رواق های زر اندود و طاق های زرکوب دیدی و مدهوش برفتی! جلال الدین مثل همیشه دستار بژولیدی و البسه خاک دود کردی و به مکتب در شدی، در مکتب میان جمع مریدان بنشست و ساعتی زیرلب چیزها می گفت و کس نمی دانست که در آن ساعت مولانا چه می نالد! ناگاه دستی بر ریش کشید و کلاه از سر برداشت، دستار ژولیده را کمی راست کرد و دمش را چون همیشه بیاویخت و گفت، صلاح امور خسروان داند، کسان که بعضیشان غشیده بودند گفتند شیخا این سخن پس از شما مد شد!! شیخ که دید سه شده گفت خموش مریدکانم که عاشق را سکوت بهتر، آنگاه نگاهی به چپ و راست انداخت، از شمس الله (مریدش) پرسید، سلطان ولد (پسرش) کجاست؟ شمس الله گفت رفته خدمت حسام الدین (رفیق مولانا)! مولانا گفت خوووووووب، گوش فرا دهید:

در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاری
لطیف و خوب و چست و تازه و تر
در این سرما به کوی او گریزیم
که مانندش نزاید کس ز مادر
در این برف آن لبان او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتم
مرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آید

جلال الدین که به اینجا رسید در میان سکوت مرگبار مریدان و قیژقیژ خموش مرکبات بر کاغذ (که شعر مراد می نوشتند) خش خش پایی و برگی شنید، زیر چشمی در را دید میزد تا که باشد که حس کرد سطلان ولد است، خواست شعر را جمع کند دید یک تک مصرع مانده است، شعر را اینگونه به پایان برد:

دل از جا می‌رود الله اکبر

به این اومید که سلطان ولد چیزی به گوهر خاتون نگوید چرا که مریدان از کِرّا خاتون (همسر دوم جلال الدین خان) آگاه بودندی و دانستی که این اشارات مولانا چیست لکن از بهر گوهر خاتون همواره گفتندی اینها همه اشارات عرفانیست و ژولیدگی و دیر به منزل رسیدن های مولانا هم از همین شوریدگی معنویست! اما سلطان ولد کودکی بود احساساتی که همسر دوم گزیدن را خیانت به مادر شمردی، مولانا چشم بربست و دگربار ساعاتی چند زیر لب مینالیدی و کس را خبر نبودی که چه مینالد، چرا که :

امر طبیعی است که در بین راه
چون برسد مرد، لب پرتگاه
خواهد ازین سو چو به آن سو جهد
چشم خود از واهمه بر هم نهد

در حال سلطان سکوت پدر را دانستی که نشان از چیست، به منزل در شد و سلام کرد و بنشست، جلال الدین از احوال حسام الدین پرسید و سلطان ولد نیز سلام حسام الدین را به پدر رسانید، پدر برای جمع کردن آنچه کرده بود و خود می دانست که آب نیز قطع است چنین گفت:

اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان

الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل
ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران

این بیت نیم پارسی نیم عربی را ادامه داد و بسیار طولانی بشد که شرح آن به علت ذیق وقت و حوصله ی خواننده (!!!!) نمی گنجد، خلاصه شعر را اینطور به پایان رسانید که:

شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری
برد از دیده‌ها کوری بپراند سوی کیوان

اینگونه وانمود کرد که همه ی اشعار عاشقانه ش نیز بر همین وزن اند و عشق عرفانی اند، یواش به شمس الله اشارت کرد که بِکَّن و او نیز البسه درید و سینه خراشید و گفت که واااااای مولانا مرا از خود بی خود کردی! آن روز جلال الدین بیش از همیشه بر رازداری تاکید ورزیدی، شباهنگام با آن همه نصایح که پدر کرده بودی، به محض دخول به منزل سلطان ولد کاغذی از جیب نامبارک به در آورد و به گوهر خاتون داد، گوهر خاتون ورق را خواند، رنگش دگرگون می نمود، اما از آن زنهایی نبود که شوهر را عتاب کنند، بلکه چیزی نگفت و قهر کرد و سکوت پیشه کرد و شام نخوردی! جلال الدین گفت که چنین نمی شود چرا که خواجه لالای سمرقندی چون صدای شکسته شدن قبل دخترکش را بشنود، قونیه را بر سر جلال الدین خراب می کند پس چنین سرود:

تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم

و اینرا نیز طولانی سرود که از مقال خارج است و آن شب دلبری ها کرد و ناز ها کشید و تا صبح نخوابید، از بهر اینست که همواره به خموشی اشارت می کند!


___________

پا نوشت یا پی نویسه یا پس نوشت یا هر چه که از پ. ن. مقصود است:

1- وای سو سریس؟ (منظورم اینه why so serious)

2- بنشین و مخور غم جهان گذران / برخیز و دمی به شادمانی گذران (به گمونم غلط نوشتم ولی خودت بگیر چی میگم دیگ)

3- آن دو بیت مثنوی (امر طبیعیست که...) از ایرج میرزاست

نظرات  (۶)

  • دچــ ــــار
  • سلام :)
    پاسخ:
    و علیکم السلام
    1_کی سریس هس؟
    2_برخیز و بشینو جابجا نوشتی :))))) منظورتو بگو نفهمیدم :)))
    3-صحیح
    4_داستانه رو تایپ کردی یا دزدیدی؟ 0_o
    پاسخ:
    1- چی؟ دوباره بپرس :|
    2- حالا مهم نیست که برخیزی یا بشینی، منظورم اینه کلا هیچی مهم نیست :دی
    3- باشه :)
    4- تایپ کردم، فقط اون قسمتای شعرارو از تو گنجور برداشتم، حوصله تایپیدن نداشتم :)
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  • عالی بووود D:
  • خانومِ حدیث :)
  • واو چقد طولانی ! شست عالی مستدام :دی
    باحال بود :) تچکــــر
    پاسخ:
    چرا شست حالا؟ تایپ ده انگشتی بوده :دی
  • مسافر هستم
  • عالی بود یعنی تا آخرش پلک نزدم
    خخخخخ
    پاسخ:
    ایول، اصن همین درسته :)
    نوشته‌ی خلاقانه‌ای بود!!!
    پاسخ:
    مرسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">