قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

«هر که کتابی سازد یا چیزی بر جایی نویسد، لابد در دل کند این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند و اگر نه چنین کند رنجور گردد و در جمله کارها چنین است.»

طبقه بندی موضوعی

یک گلایه و چند خاطره

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ب.ظ

از اونجایی که نام گذاری افراد به شیوه ی فا، میم، صاد، اعصاب خورد کن و تو مخ نرو هست، این جوری نام گذاری میکنیم: من که متینم، گاسوم هم گاسومه، فا (اونیکه دوزدختر خیلی داشت، آخرش هم رفت پزشکی) میشه ادهم، ممد هم که توضیح نمیخواد، دو عضو دیگه ی سیکس بکس ما هم میشن غفار و رحمان! (سیکس بکس = گروه شیش نفره :دی)

خاطره ی اول: تو یه شب زمستونی بسیار سرد، که مثل همیشه برفش واسه مشهدیا باریده بود و سرماش به ما رسیده بود، با ممد تو خیابون داشتیم میرفتیم، هوا داشت تاریک می شد، یعنی یه جوری بود که نه روز بود نه شب!
جلوی یکی از مغازه ها رو شسته بودن و آب یخ زده بود، من که حواسم جمع بود، آخه همیشه تو خیابون سرم پایینه وقتی راه میرم، ولی ممد آقای سر به هوا مثل همیشه نگاش به اون طرف خیابون بود و این لباسای جدیدی که دخترای جلف می پوشن، با حالت پوزخند گفت متین اون ور رو نیگا! بهش گفتم سرت تو کار خودت باشه، آدم باش، اون نامرد بازوش رو زد به مشتم (!!) و خیلی شیک رو زمین پهن شد، یعنی به معنای واقعی کلمه کتلت شد، استخون لگنش از سه جا شکست و درز پس کله ش وا شد و شجرة الحیاتش هم از ریشه در اومد! با یه ناله ی دل آب کنی گفت آااخ! حالا ملت مونده بودن اونو جمع کنن یا منو که دارم موزاییکارو گاز میزنم :دی
نتیجه ی اخلاقی: مثل ممد نباشید، مثل متین باشید :)

خاطره ی دوم مربوط به میشه به چند هفته بعد از خاطره ی اول، تو کلاس نشسته بودیم و با ادهم داشتیم در مورد معلم فیزیک صحبت میکردیم، بحث سر این بود که کدوم معلم فیزیک بهتره، ادهم میگفت آقا علی چون فوق لیسانس فیزیک دانشگاه تهران داره و من میگفتم آقا احمد چون قدرت تعلیم که فقط به مدرک نیست! در همین حین، جواتی (یکی از بچه های ریاضی) اومد و گفت، متین کجایی که داآشتو کشتن! خیلی قیصروار رفتم تو حیات و دیدم گاسوم رو زمین افتاده، تکون نمیخوره، ممد و غفار هم رو سرش وایسادن میخندن! با عصبانیت داد زدم همینجوری وایسادین رفیقتونو بزنن بعدشم می خندین؟ ممد به سختی جلو خندش رو گرفت و تعریف کرد چی شده.
غفار میخواسته میزان درد چکمه های جدیدشو تست کنه، آزمایشی طراحی میکنه به این شکل که ممد حواس گاسوم رو پرت کنه تا غفار از پشت بزنه به نشیمن گاه گاسوم، اما از اونجایی که این بچه مادرزادی مخش تاب داشته، به جای نشیمن گاه زده تو اپی دیدیم بچه مردم (!!!!!) حالا چجوری؟؟ اصن مگه میشه از پشت لگد زد به جلو؟؟ طرح شماتیک زیر کاملا بیان میکنه چه اتفاقی افتاده:

تصویر متحرکه، روش کلیک کنید تا باز بشه.

گاسوم بیچاره بعد از این اتفاق تا مرز عقیم شدن پیش میره و به حول و قوه ی الهی، سربازان گمنام امام زمان نمیزارن از مرز رد بشه :دی
نتیجه ی اخلاقی: پاهاتونو به اندازه ی عرض شانه هاتون باز کنید تا اگه کسی خواست از پشت بزنه، به اپی دیدیمتون نرسه :)

یعنی غفار حتی نتونسته فاصله ی خودش تا نشیمن گاه گاسوم رو درست تخمین بزنه!! با این وضع الآن پزشکی مشهده! من برم سرمو بزنم به ستون برگردم!


آخ سرم! ستون گچی کی گفته استحکام نداره؟ کله م پوکید!!

خاطره ی چهارم: ماجرا از یک روز معمولی تو حوزه شروع شد، سال اول دبیرستان بابام منو فرستاد مقدمات یک تو حوزه رو بخونم تا هم یه کم از دین سر در بیارم هم با فضای حوزه آشنا بشم، اونجا در کنار همه ی جدیتی که اساتید عظام داشتن، یه چیز جدید یاد گرفتم و اون چیز، چیزی نبود جز بطری بازی! بطری بازی اسمیست آشنا برای خیلیا ولی معنیش خیلی غریبه ست، این بازی که اولین بار توسط ایمان رحمان چوف قزاق اختراع شد در سال 98 وارد ایران شد، به این شکل که در یک اتاق تنگ و کوچیک، تعداد زیادی آدم جمع میشن (دقیقا مثل چیزی که تو حوزه داشتیم) بعد پنکه سقفی رو میزارن رو دور تند و یک بطری نوشابه پلاستیکی میندازن لا پره های پنکه، بطری با سرعت زیادی پرت میشه به سمت جمعیت و هر کس تو جمع تقوای کمتری داشته باشه، به اذن الهی سقط میشه و میبرنش اورژانس :دی
نتیجه ی اخلاقی: خواهرم حجابتو رعایت کن :)

نظرات  (۱۰)

  • داریوش راهدان
  • عجب خاطراتی 😆😆😆😆 ولی خاطره سوم چی شد
    پاسخ:
    خاطره سوم رفته گل بچینه :دی
  • سِناتور تِد
  • نتایج اخلاقیت تو غده تیروئیدت :)))
    پاسخ:
    نظر لطفتونه :)
    خاطره اول: حقش بود :))))

    خاطره دوم: نظری ندارم -_-

    خاطره سوم ......
    خاطره چهارم:خخخخخخخ جالب بود بطری بازی:)))

    نتیجه اخلاقیشم باز نظری ندارم -_-
    :|
    :| :|
    :))
    پاسخ:
    اولی، حالا با این غلظت هم نه دیگه :دی
    دومی! بهتون حق می دم :)
    سومی هم رفته گل بچینه ولی گلها هنوز در نیومدن، تا بهار صبر کنین اونم میاد
    نکته مهم همون بود اصن، چطور نظری ندارین؟  —_—

  • خانومِ حدیث :)
  • من الان دارم گوشیمو گاز میزنم از خندهD:
    پاسخ:
    عخی! فرشی موزاییکی چیزی دم دست نیست؟ گوشی حیفه بخدا
  • مسافر هستم
  • خخخخخخخخخ
    پاسخ:
    :))
  • گریزان هستم
  • سلام
    پاسخ نقد شما در وبلاگ جناب تد در مورد علت مخالفتتان با شبکه بیانی ها را در وبلاگ بیانی ها داده ام.
    پاسخ:
    چه خوب :)
  • گریزان هستم
  • اونو سر اسپمرا گذاشتم:| زیاد شدن جدیدا
    اومد پیام قبلیم؟
    پاسخ:
    بله اومد!
  • خانومِ حدیث :)
  • :دی موبایل بنده کلا عادت داره به ضربه خوردن.اگه یه روز ضربه نخوره اخر شب ازم گلایه میکنه D:
    پاسخ:
    اِه! موبایل بیچاره :/ من جای موبایلت بودم می هنگیدم تا ادب بشی :)
  • خانومِ حدیث :)
  • اصلا هنگ از صفات بارز ایشونه ؛) میزان کیفیت صداش هم به حداقل رسیده D: اما من دست از سرش ور نمیدارم D:
    پاسخ:
    خخخخخ! دیگه چجوری اعتراضشو اعلام کنه؟ بدبخت همین مونده نفت بریزه رو خودش، خودشو آتیش بزنه دیگه :|
    ...
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">