قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

قلم کوچک متـ ـین

قلم رانده می شود و من کشیده می شوم

«هر که کتابی سازد یا چیزی بر جایی نویسد، لابد در دل کند این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند و اگر نه چنین کند رنجور گردد و در جمله کارها چنین است.»

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متـ ـین» ثبت شده است

دقایقی پیش متوجه موضوعی شدم که باعث شد هفت اندامم بلرزه!

  • متـ ـین

خواننده ی خاموش یعنی کسیکه نوشته های وبلاگتو میخونه و برات کامنت میزاره و از کامنتاش کاملا پیداست که واقعا دنبال می کنه نوشته هات رو! اما در مقابل تو اصلا نمی دونی اون شخص کیه؟ و هیچ راه ارتباطی هم باهاش نداری، یعنی یک رابطه ی کاملا یک طرفه، فقط حق داری بعد از نوشتن هر پست منتظر کامنتش باشی و بعد از دیدن اسمش تو لیست کامنتا ذوق کنی و با خودت بگی خدا رو شکر هنوز میاد و میخونه! اما این فکر مثل مته مختو سوراخ می کنه که اگه از فردا دیگه نیاد چی؟ خیلی از دوستای مجازی برات مهم اند، براشون نگران میشی، یه مدتی ازشون خبری نشه میری سراغشون و می پرسی چته؟ چی شده؟ چرا ساکتی؟ چرا کم پیدایی؟ ولی این آشنای غریبه، هیچ راهی نداری حالشو بپرسی! شاید جذابیتش به همین مخفی بودنشه ولی فکر نبودنش ته دلتو خالی می کنه!بهش عادت کردی! تا جایی که اگه نباشه حس می کنی یه چیزی کمه!

سه سال پیش، اون زمانیکه قابلیت دنبال کردن تو بیان نبود! یه خواننده ی خاموش داشتم به اسم سیما! همه نوشته هامو دنبال می کرد، اون زمان کلا رنگ و طعم نوشته هام فرق می کرد ولی خوب سیما یه خواننده ی خوب بود، آی پی سیما از همدان بود واسه همین بهش می گفتم سیما همدانی! یه روز بعد از چند ماه سیما یه کامنت گذاشت و نوشت که دیگه نمیتونه بیاد اینترنت و فقط یه شماره موبایل نوشت برام! خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش زنگ بزنم یا نه!؟ اما تصمیم گرفتم زنگ نزنم، شماره رو با نام سیما همدانی تو گوشیم سیو کردم و دیگه بهش فکر نکردم، بعد از اینکه سیما رفت، دیگه وبلاگو به روز نکردم اما حذفش هم نکردم، الآن عمر اون وبلاگ 1003 روزه به حساب بیان! اما هنوز که هنوزه تا اسم وبلاگ نویسی میاد، اسم سیما میاد جلو چشام! تقریبا یک سال پیش تصمیم گرفتم به همون شماره هه زنگ بزنم، اما خاموش بود :(

به همین دلیل من دو تا تصمیم اساسی تو زندگیم گرفتم: یکی اینکه خواننده ی خاموش بقیه نباشم، شیرینه اما به وقتش تلخی های خودش هم داره! دوم اینکه هیچوقت شماره مو عوض نکنم تا حتی اگه بعد از ده سال یه آشنای قدیمی دلش برام تنگ شد و زنگ زد یا نه اصلا بهم کار داشت و اس داد، در دسترس باشم :)

الآن هم تو لیست دنبال کننده ها یه نفر خاموشه و یه خواننده ی خاموش هم دارم، احتمالا اون دنبال کننده همین خواننده ست! حالا هر چی :| از طریق این پست میخوام بهش بگم:«درسته ناشناسی و من نمیشناسمت، اما باور کن مثل یک دوست صمیمی احساست می کنم! الآن اینارو نگفتم که شماره تو برام بنویسی :دی! ولی حواست باشه، فک نکنی چون ناشناسی هر وخ بخوای میتونی بری و پشت سرت هم نگاه نکنی» با تچکر! متـ ـین.



+ دوستان این بغل، سمت چپ یه چیزی نوشتم تحت عنوان توضیح وبلاگ! کسی تا حالا خونده اینو؟ منظورشو فهمیده عایا؟؟

  • متـ ـین

 

 

نمرات سوم و چهارم اینجانب: سوم / چهارم - چه جهشی داشتم من :)) حین ثبت نام کنکور متوجهش شدم :دی

 

چند وقتیه، این عادت بد دوباره اومده سراغم، از ساعت یازده به بعد، کتاب (درسی یا غیر درسی) میگیرم دستم چشام سنگین میشه، میرم بخوابم، تا ساعت دو فقط فکر می کنم، خیره به سقف، پتو رو تا زیر دماغم میکشم بالا (چون اگه دماغم بره زیر پتو خفه میشم) و فقط فکر می کنم! فکرای عجیب غریب! دیشب علاوه بر اون افکار عَجَق وجق، آهنگ هم گوش میدادم، کاکو بند و چند تا رپ عربی، نمیدونم ربطشون چیه ولی پلی لیست گوشیم فعلا همینه! از ساعت یازده هندزفری در گوش و غرق در افکار، این ور اون ور می شدم! نفهمیدم کی خوابم برد! ساعت چهار و نه دقیقه دوباره بیدار شدم! گوشیم همجنان داشت پلی می کرد، این نوکیا های ساده چرا اینقد شارژ نگه می دارن؟ هر گوشی دیگه ای بود خاموش می شد -_- گوشیو قطعیدم، هندزفری رو گذاشتم زیر سرم (تا موقع نماز صبح که مامانم میاد رو سرم نبینه وگرنه قیامتی به پا میشه) و دوباره خوابیدم، برا نماز صبح اول بابام اومد بیدارم کنه، بیدار شدم اما واقعا حسش نبود برم! نمیدونم چرا همچین می کنم! بیدار میشم ولی نمازمو نمی خونم :| مادر گرامی از جایی که منو میشناسی ده دقیقه بعد اومد رو سرم و گفت پاشو! مامانم یه بار میگه پاشو، ضرب العجل محسوب میشه، پنج دقیقه وقت داری وضو بگیری و رکعت دوم باشی وگرنه یه بلایی سرت میاره که صبح تو بیمارستان رضوی، پرستارا با مهربونی بیدارت کنن :/ سریع پاشیدم و رفتم وضو بگیرم، یه اتفاق عجیبی وقتی صبحا میرم وضو بگیرم برام میوفته، توضیحش سخته، شاید معجزه ست شایدم توهمه، ولی هر بار که میرم وضو بگیرم همون اتفاق میوفته *_* خلاصه این بار هم همون اتفاق افتاد، دیگه تعجب نمی کنم :| نمازمو خوندم و اومدم بخوابم؛ حالا دوباره خوابم نمی بره :( یه ساعت این ور اون ور شدم، دیدم الآن بابام میخواد بره سر کارش، ضایعه ببینه هنوز بیدارم، هر جور بود خوابیدم، ساعت نه بیدار شدم! الآن همش به این فکر می کنم که گدید تو عربی یعنی چی؟ آخه اونا که اصن گ ندارن، پس جطور یه آهنگ ساختن به اسم نظام گدید؟؟ شاید منظورش نظام جدید بوده؟ نمیدونم :/

 

پـ.نـ. 1 : گوشیم نوکیای کاملا ساده نیست، نوکیا 130 هستش، ظاهرش مثل همون 1100 ها هست فقط بلوتوث داره و مموری میخوره و آهنگ و فیلم پخش میکنه :دی

پـ.نـ. 2 : اینم آهنگ نظام گدید، میخوام برا 40 ثانیه اولش دابسمش بسازم، نظرتون چیه؟ (واقعا سخته متنشو در آوردن -_-)

گوش کردن به آهنگ بدون هندزفری یا هدفون یا هدست ممنوع :)

 


دریافت

 

 

  • متـ ـین
عنوان گویاست، سریع میرم سر اصل مطلب، گلایه ای ندارم ولی برای زیبایی نوشتم! یعنی اصن یک گلایه و چند خاطره با کلاسه ولی اگه عنوان میزاشتم چند خاطره هیچ جذابیتی نداشت -_-
  • متـ ـین

کمی طولانیست ولی توصیه می کنم بخوانید :)

  • متـ ـین

بی ربط نوشته دیگه :|

  • متـ ـین
سلام خودم
امروز 7 دی 95!
ساعت بیست دقیقه به دوازده شب!
  • متـ ـین